باغی آتش گرفته در چشمت...

خرید بک لینک

باغی آتش گرفته در چشمت ، شاه توتی است پاره ی دهنت

دشمنی نیست بین ما ، الّا : پوشش بی دلیل پیرهنت

پشت در پشت عاشقت بودیم ، من و شیراز و بلخ و نیشابور

تو بگو دفتر همه شُعَراست ، گر سوالی کنند از وطنت

کمرت استوای زن یعنی ، سینه آتشفشان تن یعنی

مادرت کیست ؟ در کدام رَحِم ؟ نقش بسته چم و خم بدنت

می نشینم مگر تو رد بشوی ، می دوم تا مگر که خسته شوی

می کشم امتداد راهی را ، به امید در آن قدم زدنت

تو قدم می زنی ، قدم من را ، تو نفس می کشی ، هوس من را

هوس لا به لای هر نفسم ، قفس سینه و نفس زدنت

تو اگر مرغ عشق من باشی ، بازوانم بدون شک قفسند

واقعا حیف ! اگر که این آغوش ، تنگ باشد برای پر زدنت

شرح یک روح در دو تن حرف است! داستان دو روح و یک تن را...

می نویسم اگر شبی تن من... بخورد لحظه ای گره به تنت

می روی هات را نمی بینم، نیستی هات را نمی خوابم

خواب و بیدار عصر هر شنبه ، می نشینم به شوق آمدنت

محمدرضا حاج رستم بیگلو

غزل معاصر...

ما را در سایت غزل معاصر دنبال می‌کنید

برچسب: باغی آتش گرفته در چشمت, نویسنده: بازدید: 361 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 16:00

صفحه بندی