بدون چشم تو مستانگی بهانه نداشت

خرید بک لینک

شراب بود ولیکن شرابخانه نداشت

بدون چشم تو مستانگی بهانه نداشت

محال بود تماشای ذات پیش از تو

نمی نشست حقیقت که آشیانه نداشت

اگر که عاشق و معشوق و عشق در تو نبود

پرستش این هیجانات عاشقانه نداشت

به زهد خشک، شریعت، عبوس می پژمرد

که رود بود ولی بر زبان ترانه نداشت

نمی وزیدی اگر در معابد هستی

تنور سینه ی اهل دعا زبانه نداشت

اگر نگاه تو آفاق را نمی گسترد

وجود، این همه ابعاد بی کرانه نداشت

بدون سبزی آن پنج سال نورانی

طریق دادگری در جهان نشانه نداشت

قربان ولیئی

نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲&nbsp توسط شهاب 

غزل معاصر...

ما را در سایت غزل معاصر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 1:54

صفحه بندی