بیم فراق دارم و...

خرید بک لینک

گفتم فراق را به صبوری دوا کنم

صبرم زیاد نیست، چرا ادّعا کنم؟

بوسیدمش ز دور و چنین مستم از غرور

گر بوسه بر لبش بگذارم چه ها کنم

گفتم به قول خویش وفا کن، جواب داد

کی قول داده ام که بخواهم وفا کنم؟

بیم فراق دارم و باید به شوق وصل

شب تا سحر نماز بخوانم، دعا کنم...

اشکی نمانده است که جاری کنم ز چشم

جانی نمانده است که دیگر فدا کنم

ای عشق، من که عقل خود از دست داده ام،

دیوانه ام مگر که تو را هم رها کنم؟

زاهد به ذوق آمده از شعر من ولی

ننگا به من که ذوقی از این مرحبا کنم

سجّاد سامانی

نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱&nbsp توسط شهاب 

غزل معاصر...

ما را در سایت غزل معاصر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: دوشنبه 22 اسفند 1401 ساعت: 14:18

صفحه بندی