
باغی آتش گرفته در چشمت ، شاه توتی است پاره ی دهنت دشمنی نیست بین ما ، الّا : پوشش بی دلیل پیرهنت پشت در پشت عاشقت بودیم ، من و شیراز و بلخ و نیشابور تو بگو دفتر همه شُعَراست ، گر سوالی کنند از وطنت کمرت استوای زن یعنی ، سینه آتشفشان تن یعنی مادرت کیست ؟ در کدام رَحِم ؟ نقش بسته چم و خم بدنت می نشینم مگر تو رد بشوی ، می دوم تا مگر که خسته شوی می کشم امتداد راهی را ، به امید در آن قدم زدنت تو قدم می زنی ، قدم من را ، تو نفس می کشی ، هوس من را هوس لا به لای هر نفسم ، قفس سینه و نفس زدنت تو اگر مرغ ...
ادامه مطلب
نه کورسوی چراغی نه ردّ پای کسی دلم گرفته خدایا! کجاست هم نفسی؟ تو رفته ای و برایم نمانده میل وجود... چنان که از سر اکراه می کشم نفسی چگونه زار نگریم؟ که آدمی زادم... دوباره سوخت بهشتم در آتش هوسی دلم گرفته خدایا چگونه می شد اگر نه بند قافیه بود و نه تنگی قفسی دل شکسته ی ما هم جکایتی دارد : هزار تکّه و هر تکّه اش به دست کسی سیّد محسن خاتمی...
ادامه مطلب