غزل معاصر

متن مرتبط با «نیست» در سایت غزل معاصر نوشته شده است

شب های شعرخوانی من بی فروغ نیست...

  • نیلوبلاگ

    گاهی چنان بدم که مبادا ببینی امحتی اگر به دیده ی رویا ببینی اممن صورتم به صورت شعرم شبیه نیستبر این گمان مباش که زیبا ببینی امشاعر شنیدنی است، ولی میل، میل توستآماده ای که بشنوی ام، یا ببینی اماین واژه ها صراحت تنهایی من اندبا اینهمه، مخواه که تنها ببینی اممبهوت می شوی اگر از روزنت شبیبی خویش، در سماع غزل ها ببینی امیک قطره ام و گاه چنان موج می زنمدر خود، که ناگزیری، دریا ببینی امشب های شعرخوانی من بی فروغ نیستاما تو با چراغ بیا تا ببینی اممحمّدعلی بهمنی نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد ۱۴...

    ادامه مطلب
  • وقتی که خواب نیست، ز رؤیا سخن مگو

  • نیلوبلاگ

    وقتی که خواب نیست، ز رؤیا سخن مگو آنجا که آب نیست، ز دریا سخن مگوپاییزها به دور و تسلسل رسیده انداز باغ های سبز شکوفا سخن مگودیری است دیده غیر حقارت ندیده استبیهوده از شکوه تماشا سخن مگویاد از شرا...

    ادامه مطلب
  • گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

  • نیلوبلاگ

    حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر انتظار مددی از کرم باران نیست به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید علّت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست تب و...

    ادامه مطلب
  • تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

  • نیلوبلاگ

    پا به زنجیر خود ، از اشک ، چو شمع است تنم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم روزِ بازار خیال است شبم ، خواب که هیچ صبح هم وعده به شب ، گرنه به فردا فکنم زهر خوابم همه اندام به درد آغشته است مژه ها نیزه ی برق است ، که برهم نزنم باغ خون و سگ دیوانه چرا بیند ، آه پری آینه ام - دل - به طلسم بدنم؟ مثل نفرین که حقایق دهدش رنگ وقوع حسب حالم شده و ورد زبانم «چه کنم» باد کز کوه سیاه آمد و شمعم را کشت کاش چون آتش روحم ، ببرد دود تنم کار این مُلک نه آنقدر خراب است «امید» کارزویی بتوان داشت ، عبث دم چه ز...

    ادامه مطلب
  • محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم...

  • نیلوبلاگ

    دیری است که از روی دل آرام تو دوریم محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم تاریک و تهی پشت و پس آینه ماندیم هرچند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ باطل به امید سحری زین شب گوریم زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن هرچند که با حوصله ی سنگ صبوریم گنجی است غم عشق که در زیر سر ماست زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم با همّت والا که برد منّت فردوس از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم او پیل دمانی است که پروای کسش نیست ماییم که در پای وی افتاده چو موریم آن روشن گویا که دل سوخته ی ماست ا...

    ادامه مطلب