
گفتی از اتّفاقی که تازهست، از کهن داستان جهان؛ عشقxa0اتّفاقی که همواره بودهاست، باستانیترین داستان عشقxa0جز همین داستان هرچه خواندم، رنگ نیرنگ و بیهودگی داشتxa0رنگها را گرفت و به من داد، رنج بیرنگیِxa0جاو...
ادامه مطلب
بهار با تو بودن ها چه شد؟ پاییز دلتنگی است کجایی صبح من؟ شام ملال انگیز دلتنگی است کجایی ماهی آرام در آغوش اقیانوس؟ به من برگرد! این دریای غم لبریز دلتنگی است اگر چیزی به دست آورده ام از عشق، می بخشم غزل هایی که خود سرمایه ی ناچیز دلتنگی است در آن دنیا برای دیدنت شاید مجالی شد همانا مرگ، پایان سرورآمیز دلتنگی است نسیمی شاخه هایم را شکست و با خودم خواندم: بهار با تو بودن ها چه شد؟ پاییز دلتنگی است سجّاد سامانی...
ادامه مطلب