غزل معاصر

متن مرتبط با «این» در سایت غزل معاصر نوشته شده است

هرچند اینکه سخت شکستی دل من است...

  • نیلوبلاگ

    هرچند اینکه سخت شکستی دل من استغمگین مشو! که شیشه برای شکستن استمن دوستی به جز تو ندارم؛ قسم به عشقهرکس که غیر از این به تو گفتهست، دشمن استچشمان من مسیر تو را گم نمیکنندفانوس اشکهای من از بس که روشن است!جای گلایه پیش تو چون شمع سوختملب باز کردهام به زبانی که الکن استاز دیدنم دوباره پریشان شدی؟ ببخش!چون خواب بد، سزای من «از یاد بردن» استحسین دهلوی نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر ۱۴۰۲&nbsp توسط شهاب  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • در من این غریبه كیست؟

  • نیلوبلاگ

    این منم در آینه، یا تویی برابرم؟ای ضمیر مشترك، ای خودِ فراترم! در من این غریبه كیست؟ باورم نمیشودخوب میشناسمت، در خودم كه بنگرم این تویی، خود تویی، در پس نقاب منای مسیح مهربان، زیر نام قیص...

    ادامه مطلب
  • زهی این عشق عاشق کش...

  • نیلوبلاگ

    نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد چه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست نشنیدی؟ تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم زبان بازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد چو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پروا که جفت جان ما در باغ آتش آشیان دارد الا ای آتشین پیکر! برآی از خاک و خاکستر خوشا آن مرغ بالاپر که بال کهکشان دارد زمان فرسود دیدم هرچه از عهد ازل دیدم زهی این عشق عاشق کش که عهد بی زمان دارد ببین داس بلا ای دل مشو زین...

    ادامه مطلب
  • من هم رفیق گمشده ی این حوالی ام

  • نیلوبلاگ

    من هم رفیق گمشده ی این حوالی ام یک نقش نخ نما شده در طرح قالی ام صدها خیال مرده در این سینه ریخته میراث دار رخوت یک خشکسالی ام با انتظار صبر مرا امتحان نکن شاید شکست کاسه ی صبر سفالی ام جای تمام خاطره هایی که نیستند یک قاب عکس مانده و فنجان خالی ام کم کم دوباره نوبت پاییز می شود پاییز! آن رفیق شفیق خیالی ام دم کن دوباره چای برایم رفیق جان! دیوانه وار عاشق چای ذغالی ام یوسف عباسی...

    ادامه مطلب
  • تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

  • نیلوبلاگ

    پا به زنجیر خود ، از اشک ، چو شمع است تنم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم روزِ بازار خیال است شبم ، خواب که هیچ صبح هم وعده به شب ، گرنه به فردا فکنم زهر خوابم همه اندام به درد آغشته است مژه ها نیزه ی برق است ، که برهم نزنم باغ خون و سگ دیوانه چرا بیند ، آه پری آینه ام - دل - به طلسم بدنم؟ مثل نفرین که حقایق دهدش رنگ وقوع حسب حالم شده و ورد زبانم «چه کنم» باد کز کوه سیاه آمد و شمعم را کشت کاش چون آتش روحم ، ببرد دود تنم کار این مُلک نه آنقدر خراب است «امید» کارزویی بتوان داشت ، عبث دم چه ز...

    ادامه مطلب